بهـ نامـ او
تو را میبینمـ و آرامـ می گیرمـ
میانـ گریهـ اتـ هر لحظهـ میمیرمـ
قدمـ در کوچهـ با فانوسـ شبـ گردی
دلمـ با توستـ گر یادی ز منـ کردی
چرا حالتـ پریشانـ استـ؟غمـ داری
چرا آرامشی لبریز کمـ داری؟
تپشـ می گیرد اینـ قلبمـ بهـ هنگامی
کهـ میفهممـ میانـ بغضـ و ابهامی
دلمـ هر دمـ ز تو می خواند ای ماهمـ
منـ از اینـ درد تو اینـ بار آگاهمـ
بهـ منـ این چشمـ هایتـ راستـ می گویند
و غمـ ها مثلـ پیچکـ باز می رویند
و منـ میدانمـ اینـ دردی کهـ حسـ کردی
فراتر بود، غمگینـ تر ز هر دردی
چرا دیگر همانـ لبخند اینجا نیستـ
کهـ گاهی دلـ کنمـ خوشـ،غمـ دگر کیستـ؟
تو را منـ دوستـ می دارمـ ولی ای کاشـ
خودتـ باشی کنار منـ، نهـ غمگینـ باشـ
ϰ-†нêmê§ |